فارسی

 

 

 

ﺗﺎرﻳﺦ ﺣﺰب ﮐﻤﻮﻧﻴﺴﺖ ( ﺑﻠﺸﻮﻳﮏ ) اﺗﺤﺎد ﺟﻤﺎهﻴﺮ ﺷﻮروﯼ

 

 

 

مشکلات لنینیسم

 

 

در باره لنین

 

 

 

 

 

تاریخ حزب کمونیست بلشویک اتحاد جماهیر شوروی دفتر یکم از انتشارات حزب کارایران- توفان

1

2

3

 

 

 

 

 

 

 

جنبه بین المللی انقلاب اکتبراستالین

 

 

 

 

 

انقلاب اکتبر وتاکتیک کمونیستهای روسی استالین

 

 

 

 

 

 

آثار برگزیده استالین (1) حزب کارایران(توفان)

 

 

 

 

 

راجع به اصول لنینیسم ی استالین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مارکسیسم ومسئله ملی

 

 

 

 

بیانات [استالین] ۹ اوت ۱۹۲۷

 

 

درباره ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی ی استالین

 

 

 

 

 

در جبهه غله استالینه

 

 

 

 

 

 

 

مسائل انقلاب چیناستالین

 

 

 

 

 

 

درباره شعاردیکتاتوری پرولتاریا و تهیدست ترین دهقانان دردوره تدارک برای انقلاب اکتبراستالین

 

 

 

 

 

 

راجع به سه شعاراصلی حزب درباب مسئله دهقانان استالین

 

 

 

 

 

 

مصاحبه با اولین هئیت نمایندگی کارگران آمریکائی استالین

 

 

 

 

 

گزارش سیاسی کمیته مرکزی به کنگره چهاردهم حزب کمونیست بلشویک اتحاد شورویاستالین

 

 

 

 

آنارشیسم یا سوسیالیسم ی استالین

 

 

 

 

 

 

 

درباره مساله استراتژی وتاکتیک کمونیستهای روس ی استالین

 

 

 

 

 

 

 

بحران حزب ووظایفما ی استالین

 

 

 

 

 

 

تحول عظیم ی استالین

 

 

 

 

 

 

مختصری درباره اختلافات درون حزب

 

 

 

 

طبقه پرولتاریا و حزب پرولتاریا ی استالین

 

 

 

 

 

 

مسائل اقتصادی سوسیالیسم دراتحاد شورویاستالین

 

 

 

 

 

 

 

دومقاله از استالین

 

 

 

 

 

 

 

'سوسياليسم در يک کشور'   از مقاله ديکتاتوری پرولتاريا و استالين از رفیق حمید چیتگر(بهمنی) بیان شده 11 روز پیش از ترورش توسط رژیم اسلامی:  '  بحث بعدی در مورد پيروزی سوسياليسم در يک کشور است . عده ای استالين را در حقيقت رويزيونيست می دانند به اين خاطر که چرا به پيروزی سوسياليسم در يک کشور باور داشته است . اينان اساس تئوری خود را در زدن استالين روی اين مسئله قرار می دهند . ساختمان سوسياليسم در شوروی بزرگترين تحولی بود که تاريخ بشر بخود ديده و اين تحول نتيجه رهبری خردمندانه و انديشمندانه استالين بود که با الهام از تئوری های لنين ، اين ساختمان را بنا کرد . طبيعی بود که آنان در ابتدا طور ديگری فکر بکنند ، کسانی که مدعی اند اين تئوری ها ربطی به لنين ندارد و به همين مسئله استناد می کنند که اينها تا قبل از ١٩٢٤ ، يعنی تا زمان حيات لنين به ساختمان سوسياليسم در يک کشور باور نداشتند ، بلکه اين استالين بود که اين تئوری را آورد و از اين طريق بقول مخالفين، استالين ،بورطه ناسيوناليسم افتاد و منافع پرولتاريا روسيه ، يا از زبان آنها منافع بورژوازی روسيه را بر منافع پرولتاريای جهانی ترجيح داده است . بله واقعيت دارد ، تا ١٩٢٤ حزب بلشويک لنين و تمام اعضاء کميته مرکزی حزب  بلشويک ، و يا اغلبشان ، حداقل اين اعتقاد را داشتند که سوسياليسم در شوروی به پيروزی کامل نخواهد رسيد مگر اينکه انقلاب باختر بدادش برسد . شما در موضعگيری های لنين هيچ جا به اين برنمی خوريد که خوب با اقتصاد چکار بايد بکنيم . لنين همواره تأکيد می کند تا آنجا که می توانيم ، تا آنجا که قدرت داريم ساختمان سوسياليسم را بنا خواهيم کرد . وقتی که از اقتصاديات جامعه شوروی حرف می زند ، از اقتصاد سوسياليستی حرف ميزند يعنی اقتصاد را به پنج شاخه تقسيم می کند . با اين تقسيم بندی ، همانطور که شرح داديم ، و بعدها هم در مورد سرمايه داری دولتی باز شرح خواهيم داد ، به توضيح اين می پردازد که سرمايه داری خصوصی هم وجود دارد ، سرمايه داری دولتی هم وجود دارد ، اقتصاد سوسياليستی هم موجود است ، اقتصاد خرد و پراکنده هم  وجود دارد ، اقتصاد فئودالی هم موجود است ، و بعد بسياری از نطق هايش در رابطه با مسئله ساختمان سوسياليسم در شوروی است ، مسئله پيشروی يا بسيج توده های مردم برای برپائی اين ساختمان است که توضيح می دهم .  لنين ميگويد :  ' سوسياليسم ديگر يک آينده دورنيست ، يا يک تصوير بيروح و يک شمايل نيست . ما هنوز در ذهنمان نظرات پوسيده و قديمی را تصور می کنيم . ما سوسياليسم را در زندگی روزمره مان وارد کرده ايم ( سوسياليسم را در  زندگی روزمره وارد کردن ) و از اينجا بايد راهمان را بيابيم . اين وظيفه امروز ما است ، وظيفه عصر ما است (عصر را می گويد سوسياليستی و وظيفه روز را ساختمان سوسياليسم می داند) اجازه بدهيد با بيان اين عقيده ،  عقيده استوار ، نتيجه بگيريم که اين وظيفه ممکن است دشوار باشد و نسبت به وظايف گذشته مان وظيفه جديدی باشد ' .  انترناسيونال دوم و همينطور ترتسکيست ها مدعی بودند که روسيه مستعد سوسياليستی شدن نيست. البته در آنموقع بعداز اينکه انقلاب در آلمان و کشورهای اروپائی فروکش کرده وارتجاع حاکم شد ، مسئله ساختمان اقتصادی  جامعه شوروی مطرح گرديد ، چرا چون اينها در يک دوره ای در مبارزه بر عليه گاردهای سفيد ، در مبارزه برعليه تهاجم امپرياليست ها که از جوانب مختلف به کشور حمله کرده بودند ، يک کمونيسم جنگی برقرار کرده بودند، و اصلاً فرصت برقراری اقتصاد سوسياليستی را نداشتند . البته بايد توضيح داد که طی سالهای ١٩١٧ تا ١٩٢١اقتصاديات هم نوعی اقصاديات سوسياليستی بود و شعار آنموقع اين بود که هر کس کار نکند حق خوردن ندارد .بعداز سال ١٩٢١ بواسطه مشکلاتی که دولت شوروی با آن مواجه شد ، و قحطی های بزرگی که باعث مرگ ومير فراوانی در روسيه گرديد ، مجبور شدند در مقابل دهقان ها عقب نشينی بکنند و همان اقتصاديات جديد ، يا  ١٩٢٣ بعداز - دوران ' نپ ' را مطرح کردند که رشدی بود برای بورژوازی در آن دوران . پس در سال ٢٤اينکه انقلاب اروپا ، همان تصوری که اينها داشتند در ابتدا، که با انقلاب ١٩١٧ در روسيه انقلاب در اروپا شعله ور خواهد شد و همانطور هم شد ، سال ١٩١٨ در آلمان حکومت شورائی بوجود آمد ، در فرانسه مرز بين آلمان وفرانسه ، در آلزاس و لورن حکومت شورائی بوجود آمد ، در باير مونيخ همينطور و در برلين نيز همينطور . اين حکومت های شورائی متأسفانه مدت زيادی ، ٢ تا ٣ ماه بيشتر دوام نياوردند و اين تصور بوجود آمد که انقلاب در  باختر شعله می کشد و تا سال ١٩٢٣ چنين تصوری وجود داشت ، چرا که در ١٩٢١ باز هم انقلاباتی در اين کشورها اتفاق افتاد ، در هامبورگ و بسياری از جاهای ديگر آلمان . اما بعداز تسلط ارتجاع ، البته جائی ديگر توضيح خواهيم داد که اين تسلط ارتجاع بکمک سوسيال رفرميست ها و همان انترناسيونال ٢ بوده است ، برای روسيه اين مطرح شد که خوب حالا حکومت را بدست آورده ايم چکار بکنيم ، آيا اقتصاد را به بورژوازی واگذار بکنيم ، برای ادامه غارت و استثمار و ما بعنوان دولت ومدافع بورژوازی در عمل باشيم ، و يا اقتصاد سوسياليستی  را در عمل و در فعاليت روزمره مان وارد بکنيم . بحث اين بود و اينجا ديگر کسی مدعی نيست و کسی نمی تواندبگويد ديکتاتوری استالين بود ، و هيچيک از ضد استالين ها اين ادعا را ندارند که در آن موقع کيش شخصيت استالين مطرح بود و يا ديکتاتوری استالين مطرح بود و غيره ، حداقل تا سال ١٩٢٩ من هيچ جائی نخوانده ام و يانديده ام که آنها چنين اتهامی را به استالين بزنند . در آنموقع بحث بود و استالين بخوبی از عهده اين بحث برآمد و با الهام از تئوری هائی که لنين دورنمای کار را در اختيار آنها قرار داده بود ، ساختمان سوسياليسم را در شوروی  پايه ريزی کرد و بر افکار انحرافی ترتسکی ، اپوزيسيون چپ و ديگران پيروز شد ، آنها معتقد بودند که شوروی بخاطر تکنيک عقب افتاده و کشور دهقانی ، قادر نيست اقتصاديات سوسياليستی را برقرار کند ، البته خوب بلحاظ تئوری درست تا ماداميکه توليد سوسياليستی نباشد صحبت از تقسيم اجتماعی نمی توانيم بياوريم ، طبيعی است پايه مادی سوسياليسم را بايد برقرار کنيم. اما لنين با اين چگونه برخورد می کند :  ' شما می گوئيد که تمدن برای بوجود آوردن سوسياليسم ضروری است بسيار خوب ، اما چرا اول چنان شرايط را در کشورمان با اخراج ملاکان و سرمايه داران ، سرمايه داران روسيه ، بوجود نياوريم و بعد شروع به حرکت بسوی سوسياليسم نمائيم ' .  اينجا صحبت از انقلاب جهانی و در جاهای ديگر صحبت از انقلاب در کشورهای اروپائی نمی کند ، و می گويد سرنگونی بورژوازی و ملاکين در داخل روسيه و بعد حرکت بسوی سوسياليسم . در کدام کتاب شما خوانده ايد که چنين تغييراتی در رويه متداول تاريخ مجاز و يا ممکن نخواهد بود . يا وقتی که درباره کئوپراسيون سخن می گويد اضافه می کند :  ' در حقيقت قدرت دولتی مسلط بر وسائل توليد و قدرت دولت در دست پرولتاريا ، و اطمينان به اينکه رهبری دهقانان بدست پرولتاريا است و غيره ، آيا شرط های لازم و کافی برای ساختمان کامل سوسياليسم از کئوپراتيو ها و تنها از کئوپراتيو ها ( از کئوپراتيو صحبت می کند و نه از انقلاب در کشورهای باختر ) که ما قبلاً آنها را بعنوان خرده فروشی تحقير می کرديم ، و از بعضی لحاظ نيز حق داشتيم که در شرايط نپ تحقير هم بکنيم ، نيستند. ايا اينها همه آن شرايط لازم برای ساختمان کامل سوسياليسم نيستند . اين هنوز بمعنای ساختمان جامعه  سوسياليستی نيست ، اما شرط لازم و کافی برای چنين ساختمانی می باشد ' . ( پس شرط لازم و کافی باز اتقلاب غرب و يا انقلاب در کشورهای اروپائی نيست )يا وقتی که لنين برای سازمان جوانان صحبت می کند ، در مورد سازمان جوانان باز هم به ساختمان سوسياليسم درشوروی اشاره می کند و منتظر اين نمی شود که غرب انقلاب کند و بعد ساختمان سوسياليسم در روسيه شروع  شود . می گويد :  ' ولی آن نسلی که اکنون ١٥ سال دارد هم جامعه کمونيستی را خواهد ديد و هم خود اين جامعه را بنا خواهد کرد .  و اين نسل بايد بداند که تمام وظيفه زندگی وی عبارت از ساختمان اين جامعه می باشد. ما بايد هر کاری را ، هرچقدر هم چرکين و دشوار باشد ، چنان سازمان دهيم که هر کارگر و دهقان بخود اينطور بنگرد که ، من جزئی از  اين ارتش عظيم کارم و خود خواهم توانست زندگی خود را بدون ملاکين و سرمايه داران بنا نمايم و خواهم توانست نظام کمونيستی را مستقر سازم . بدين طريق است که ما می توانيم اميدوار باشيم که وظيفه مطروحه فعلی عملی  خواهد شد . ما بايد چنين حساب بکنيم ، حداقل ١٠ سال برای الکتريفيکاسيون جامعه لازم است تا سرزمين بی نوا شده ما بتواند از آخرين دستاوردهای تکنيک استفاده کند ، لذا نسلی که اکنون ١٥ سال دارد پس از ١٠ تا ٢٠ سال در جامعه ای کمونيستی زندگی خواهد کرد ' .  حال اين سئوال مطرح می شود که ايا استالين که با الهام از تئوری های لنين به ساختمان سوسياليسم پرداخت، ازمسئله انقلاب جهانی ، حتی از کمک به جنبش های رهائی بخش ، از مسئله کمک به انقلاب در کشورهای ديگر  اجتناب کرد و دوری جست و فقط به مسئله ملی در شوروی پرداخت و منافع پرولتاريا را در کشورهای ديگر فدای ساختمان سوسياليسم در شوروی کرد ؟ به اين مسئله خود استالين پاسخ می دهد . البته تز مربوط به پيروزی سوسياليسم مربوط به سال ١٩١٤ است که حزب بلشويک شوروی ، اکثريت کميته مرکزی ، اين تز را می پذيرد.در ١٩٢٨ برنامه کمينترن تصويب می شود و يکی از بندهای اين برنامه چنين است :  ' هدف نهائی بين الملل کمونيستی اين است که نظام جهانی کمونيستی را جانشين اقتصاد جهانی سرمايه داری نمايد. جامعه کمونيستی تقسيم طبقاتی جامعه را ملغی خواهد نمود ، بعداز الغاء مالکيت خصوصی بر وسائل توليد و  تبديل آنها به مالکيت اجتماعی نظام جهانی کمونيسم ، توليد آگاهانه سازمان يافته و با برنامه ، بمنظور ارضای نيازمندی های اجتماعی خواهد بود ، فرهنگ فضيلتی همگانی خواهد شد و ايدئولوژی های طبقاتی گذشته جای  خودرا به فلسفه علمی ماترياليستی ديالکتيکی خواهد داد ' .  پس برنامه کمينترن ، که همه برای زدن کمينترن موقعی که می خواهند اشتباهات آنرا مطرح کنند به مسئله رهبری استالين و نقش ايده های استالين در هدايت کمينترن اشاره می کنند ، اگر استالين در هدايت کمينترن نقش داشت ،اينهم سند کمينترن است که استالين در حقيقت از ايده های لنين الهام گرفته و ساختمان سوسياليسم در شوروی مغاير انقلاب جهانی کمونيستی و انقلاب در کشورهای ديگر نبود . همانطور که حزب بلشويک در عمل نشان داد و  همانطور که کمونيستهای جهانی در آن دوره به کرات تشکرات خودشان را از کمک های انترناسيوناليستی استالين اعلام کرده اند . رجوع کنيد به جلد چهارم آثار منتخب مائوتسه دون و همچنين آثار انور خوجه و ديگران که همه در همان دوران و نه بعدها که خروشچفی ها روی کار آمدند و علم ضديت با استالين را بلند کردند بيان شده باشد ،نه در همان دوره اعلام کردند که طی دورانی از چه کمکهای ارزنده شوروی برخوردار بوده اند و ساختمان سوسياليسم را در کشورهايشان با کمک های بيدريغ شوروی کمک های انترناسيوناليستی و برادرانه برقرار کردند، و اين از همين تز کمينترن ، که در سال ١٩٢٨ نوشته شد ، الهام گرفته شده است .استالين می گويد :  ' اين راه ناسيوناليستی و انحطاط و راه لغو کامل سياست انترناسيوناليستی پرولتاريا است ، زيرا مبتلايان به اين بيماری کشور ما را بمثابه جزئی از کل جنبش انقلابی جهان نمی نگرند ، بلکه بمثابه آغازو پايان اين جنبش دانسته  و تصور می کنند که مصالح کليه کشورهای ديگر بايد قربانی مصالح کشور ما گردد ' .  اين گفتار استالين است رفقا . بعدها رويزيونيست ها اين اصل اساسی مارکسيستی را زير پا گذاشتند و با استناد به تز پوسيده دوران کذائی امپرياليستی ، که دوران نوين امپرياليستی بود ، خودشان به اين نظر رسيدند که مصالح ومنافع کشورهای ديگر و پرولترهای کشورهای ديگر بايد قربانی منافع و مصالح اتحادجماهير شوروی سوسياليستی بشود . اين نظر استالين نبود ، سياه روی سفيد استالين بر عليه چنين نظر ارتجاعی بلند شد . گفتيم روشنفکران که همه چيز را آتش زدند و با آن اين روشنائی را دود اندود کرده و اين حقايق را پوشاندند ، ما وظيفه داريم که اين حقايق را بگوئيم .  پس پيروزی سوسياليسم در شوروی راهی بود که حزب بلشويک شوروی بعداز کسب قدرت سياسی، در انديشه ها و تئوری های خود داشت و اگر در طی يک دورانی به اين راه نرسيد بواسطه مشکلات داخلی خودش و بواسطه  مشکلات جهانی و بواسطه دورنمای انقلاب در کشورهای ديگر و غيره ، حتی برای تشويق انقلاب در کشورهای ديگر ، برای تشويق روحيه انقلابی پرولتاريای جهانی، فرياد می زدند که برای حفظ سوسياليسم نيازمند به جنبش انقلابی شما هستيم و بايد پرولترهای جهان بلند شوند و سوسياليسم را نجات بدهند . اين مانع استقرار ساختمان سوسياليسم از جانب حزب بلشويک شوروی نبود . خوب برخی ها اين تئوری پوسيده را آورده اند که نه روسيه ، بلکه اقتصاديات را رشد داد و سرمايه داری دولتی برقرار کرد و اين راه سوسياليستی نبود . که البته بانظريه شورائی که اگر فرصت بشود صحبت خواهيم کرد و با اينها هم در ارتباط خواهد بود ، به اين مسئله اشاره می کنيم که درباره سرمايه داری دولتی اين نسبت را به استالين می دهند که ، گويا استالين در روسيه سرمايه داری  دولتی را احياء کرده است ، واقعاً چه اتهام اگر نگويم رذيلانه ، ناجوانمردانه ای است . اين ها با خلط مبحث در مسئله سرمايه داری دولتی ، به اين نتيجه می رسند که سرمايه داری دولتی در دوران شوروی ( که ما می گوئيم دوران سرمايه داری ، ولی نه آن نظری که ديگران دارند بلکه از نوع خاصش که توضيح خواهيم داد ) گويا همان سرمايه داری دولتی است که در بخش های مختلف اقتصاديات سرمايه داری غرب ، و يا در برخی از کشورها نظير الجزاير ، سوريه ، تا حدی در عراق و يا حتی در جمهوری ننگين اسلامی و غيره حاکم است و يا در يک  دورانی در آلمان حاکم بود. ما سه دوره سرمايه داری دولتی داريم ، يک نوع سرمايه داری دولتی که در غرب- مرسوم بوده، يعنی بورژوازی برای تمرکز توليد خصوصاً در دوران جنگ که بورژوازی آلمان در سالهای١٩١٤- ١٧ نمونه آن بود ، برای لشکر کشی به امپرياليستهای ديگر و برای تقسيم جهان احتياج به تمرکز توليد داشت تااز آن طريق به مقابله با امپرياليستهای گردن کلفت ديگر بپردازد . اين سرمايه داری دولتی همان نوع سرمايه داری دولتی است که شما بخشهائی از آن را در کشورهای ديگر می بينيد.سرمايه داری دولتی ديگر در شوروی برقرار شد که لنين می گويد :  ' اين نوع سرمايه داری دولتی در کشور ما ناشناخته بوده و هيچگاه ما اين سرمايه داری دولتی را مورد بررسی  قرار نداده ايم ' .  در يک دوره از تاريخ شوروی ، البته نه در همه اقتصاديات شوروی بلکه در بخشی از آن ، سرمايه داری دولتی حاکم بود . آن بخش اقتصاديات شوروی بخشی بود که دولت پرولتاريائی در مقابل بورژوازی عقب نشينی کرد وسرمايه گذاری در توليد را به سرمايه داران خصوصی واگذار نمود . ولی کنترل خودش را بر آن حفظ کرد . و اين در اقتصاديات شوروی طی دوره ای ' دوران نپ ' بوجود آمد ، و دقيقاً اين بخش از اقتصاد شوروی سرمايه داری دولتی نام داشت . اما همين اقتصاديات سرمايه داری دولتی ، با اقتصاديات سرمايه داری نوع غرب ، با نوع  گذشته که قبلاً صحبت از آن بود ، زمين تا آسمان فرق داشت . چرا ؟ چون تحت کنترل دولت پرولتاريائی بود .لنين می گويد :  ' اين دو سرمايه داری ، دو نوع سرمايه داری متفاوتند . سرمايه داری در دولت سرمايه داری بدين معناست که دولت آنرا به رسميت می شناسد و در جهت منافع بورژوازی و به زيان پرولتاريا بر آن نظارت می کند . در دولت پرولتاريائی هم همين کار در جهت منافع طبقه کارگر و بمنظور ايستادگی در برابر بورژوازی هنوز نيرومند ، و مبارزه با آن انجام می گيرد ' .  يعنی می گويد دو مفهوم متفاوت وجود دارد . موقعيکه سرمايه داری دولتی در دست پرولتاريا است با سرمايه داری دولتی که دولت در دست بورژوازی است . پس اين دو نوع مفهوم است .لنين معتقد است که اين نوع سرمايه داری يک شکل غير مترقبه بود در جامعه ما ، و همانطور که توضيح داديم قبلاً هم پيش بينی نشده بود .اما آن چيزی که قبلاً پيش بينی شد بنام انحصار دولتی سرمايه، آن ديگر سرمايه داری دولتی نيست . در مانيفست حزب کمونيست مارکس مطرح می کند که ' انحصار دولتی سرمايه يعنی سوسياليسم '. چيزی که مطرح می شود اين که اين سرمايه داری دولتی همان سرمايه داری نوع غرب است !مانيفست حزب کمونيست صريحاً بيان می کند پرولتاريا برای اينکه قدم به قدم سرمايه را از دست بورژوازی بگيرد و تمامی وسائل توليد را در دست دولت متمرکز سازد ، از سلطه سياسی خود استفاده می کند ، يعنی وسائل  توليد در دست دولت متمرکز است ، انحصارگر دولت است ، سرمايه دار در حقيقت دولت است . انگلس هم در آنتی دورينگ می گويد :  ' پرولتاريا حکومت دولتی را بدست می گيرد و قبل از هر چيز وسائل توليد را به مالکيت دولتی مبدل می سازد '  ، مالکيت دولتی است . آيا اين همان سرمايه داری دولتی غرب است ؟ و حتی آيا اين همان سرمايه داری دولتی نوع خاص شوروی است که در يک دوره کوتاه در تاريخ شوروی اتفاق افتاد يا نه ؟ يعنی دقيقاً اين همان سوسياليسم است که لنين می گويد :  ' سوسياليسم چيزی نيست جز گام بلاواسطه ای که از انحصار سرمايه داری دولتی به پيش برداشته می شود ' .  پس ببينيد لنين هم تائيد می کند که سوسياليسم در حقيقت چيزی نيست بجز انحصار دولتی سرمايه .خوب حالا اين سه فرم سرمايه داری دولتی چه ربطی اصلاً بهم دارند که از آن نتيجه بگيريم در يک دورانی در  شوروی ، خصوصاً دوران استالين ، سرمايه داری دولتی که بود همان سرمايه داری دولتی نوع غرب بوده است و استالين هم مدافع بورژوازی بزرگ شوروی و نماينده بورژوازی بزرگ شوروی بود . و يا حتی به کشورهای ديگر نظير آلبانی امروز و غيره همين تهمت را بزنند و بگويند در آلبانی امروز هم گويا سرمايه داری بزرگ دولتی است که حاکم می باشد . لنين در مفهوم اين نوع سرمايه داری باز می گويد :  ' ما در مورد مفهوم سرمايه داری با ظرافت به بحث می پردازيم و به کتب کهنه رجوع می کنيم ، اما اين کتب ازچيز ديگری بحث می کنند . موضوع مورد بحث آنها سرمايه داری دولتی است که در رژيم سرمايه داری موجود است . حتی يک کتاب هم پيدا نمی شود که در باره سرمايه داری در رژيم کمونيستی ، يعنی همين رژيم سوسياليستی بحث کرده باشد ' .  که البته اينجا منظورش رژيم سوسياليستی است که توليد بدست دولت پرولتاريا است .پس سرمايه داری دولتی که توضيح داديم در يک دورانی که پرولتاريا قدرت را بدست می گيرد مجبور است که  برای رسيدن به کمونيسم سرمايه ها را در دست خودش متمرکز بکند . چکار بکند ؟ طرح آنارشيستی باکونين را اتخاذ نمايد ؟ طرح کمون های اقتصادی را ؟ کارگران فلان کمون يا فلان بخش اقتصادی اداره امور کارخانه را در دست خودشان داشته باشند ؟ توليد را خودشان اداره بکنند؟ منافع در دست خودشان باشد ؟ پس سوسياليسم ،آن توليد از روی نقشه ، آن توليد متمرکز، آن مبنا و الفبای سوسياليسم چه می شود ؟ مثل اينکه همه اين ها امروز فراموش شده ، بايد دوباره الفبای کمونيسم واقعاً خوانده شود . سوسياليسم يعنی اقتصاد از روی  برنامه ، اقتصاد متمرکز ، اقتصاد دولتی ، و اين طی پروسه ای که بعد به پروسه اضمحلال دولت و غيره می رسد، در پی پروسه ای که جهان امپرياليسم ، البته محاصره امپرياليستی ، از بين برود ، نه ابتدای بحث مارکسيست ها در قرن نوزده که دولت فوری زوال پيدا می کند ، نه، بلکه طی يک دورانی ،پروسه ای که دولت روز به روز قوی تر می شود ، بعداز اينکه محاصره سرمايه داری درهم شکسته می شود ، بعداز اينکه کمونيسم برقرار می شود ، بعداز طی مراحلی ، آنوقت اين جامعه بشکل خاص ديگری اداره خواهد شد ، همان شکلی که مارکس در برنامه ' گتا ' ی خودش عنوان می کند .در حقيقت سازمان توليد اداره جامعه را بدست می گيرد ، همان که انگلس در برخورد به آنارشيست ها به آن اشاره می کند که :  ' اختلاف ما با آنارشيست ها ، اختلاف بر سر مسئله دولت و طی دوران گذار است . ما برای آينده هيچ اختلافی نداريم ، ما همه خواهان همان سازمان توليد هستيم ، ما همه خواهان محو دولت هستيم، ولی با تأکيد با اينکه به اين  دوران گذار نياز داريم ، و بايد به تقويت دولت و به تقويت ساختمان دولت و يا تمرکز توليد در دست دولت و اين قبيل بپردازيم تا به محو دولت برسيم ' .  در همين رابطه کسانی که دولت را در دوران ديکتاتوری پرولتاريا قبول ندارند و انحصار سرمايه در دست دولت را انحصار سرمايه داری دولتی می دانند ، اينها در حقيقت طرفداران حکومت شورائی هستند . در رابطه با حزب و شورا اين ها دارای نظرات خاصی هستند که صدو هشتاد درجه در اينجا هم نظرات اينها با نظرات لنين مغايرت دارد . بقول لنين که می گويد :  ' ما خيال پرور نيستيم ، ما می دانيم که اولين کارگر ساده و يا اولين زن آشپزی که از راه برسد ، نمی تواند بلافاصله در مديريت دولت شرکت کند ' .  در حقيقت اينها در مقابل تز شورائی اداره امور جامعه بدست کارگران ، کنترل جامعه بدست شوراهای کارگران و غيره را مطرح می کردند . لنين چنين نظری می آورد که اين دقيقاً خواست بورژوازی است که دوباره شوراهائی تشکيل بدهد نظير شوراهائی که در دوران اوليه انقلاب در شوروی ، يعنی در دوران انقلاب فوريه در روسيه برقرار بود ، شوراهائی که کنترل آنها در دست منشويک ها بود ، و يا شوراهائی که در سال ١٩٢١ در کرنشتات برقرار شد کارگران هم بودند ، کارگران باتفاق ملوانان ، ملوانان کرنشتات هم انقلابی و خيلی بيشتر از  اين روشنفکران ما انقلابی بودند و در دوران ١٩٠٥ آن حماسه کرنشتات را بوجود آوردند که آيزنشتاين فيلم معروفش را از آن ساخت . بعد هم در سال ١٩١٧ اينها فعالين انقلاب بودند ، فعالين انقلاب پرولتری . اينها بعدها خواستار اين شدند که حکومت را بدست ما بدهند ، ما خودمان حکومت را اداره خواهيم کرد بدون حزب بلشويک ،بدون رهبری پرولتاريا ، بدون رهبری انديشه پرولتاريائی و غيره . چون ما خودمان در حقيقت عنصر پرولتاريائی هستيم و عنصر پرولتاريائی می تواند مطابق منافع خودش حرکت بکند. درست مثل تئوری هائی که اخيراً از  جوانب مختلف ارائه داده می شود در رابطه با مساله شورائی ، در رابطه با مساله نفی حزب ، مساله نفی ديکتاتوری پرولتاريا ، اداره حکومت توسط شوراها ، اداره دولت بدست شوراها و غيره . اينها از حکومت شورائی درک حاکميت شورائی را دارند . در حاليکه شورا در حقيقت مجری حاکميت پرولتاريا است . شورا مطابق تعريف لنين :  ' ابزار ديکتاتوری پرولتاريا است ، ابزار اعمال سياست پرولتاريا است ' .  و حاکميت هم با اين شکل که اينها بشکل حکومت شورائی مطرح می کنند ابداً مد نظر لنين نبود و انگلس هم مطرح می کند :  ' حزب کارگری سوسيال دموکرات آلمان از آنجاکه حزب طبقه کارگر است ، لزوماً سياست طبقاتی ، سياست طبقه کارگر را اعمال می کند . و چون هر حزب کارگری از اين مبداء برمی خيزد که حاکميت را در دولت تصرف کند ، حزب کارگری سوسيال دموکرات آلمان نيز خواستار حاکميت خود ، حاکميت طبقه کارگر و بدين  قسم حاکميت طبقه است ' .  يعنی در اينجا انگلس نمی آيد حزب را از طبقه کارگر جدا بکند و يا اين دو تا را در مقابل همديگر قرار بدهد .کسانی که حکومت شورائی را حکومت حزب يا طبقه مطرح می کنند ، اينان شورا را در مقابل حزب ، کمونيست ها را در مقابل پرولتاريا قرار می دهند ، و از اين طريق آن سياست بورژوائی، يا دموکراسی ناب خودشان را می خواهند پيش ببرند . انگلس هم حتی در آن دوره با اين مخالف بود ، معتقد بود که حزب کارگری سوسيال دموکرات آلمان بايد تلاش بکند تا حکومت را در دست خودش متمرکز نمايد . آنچه که در کرنشتات اتفاق افتاد چه چيز بود ؟تمام بورژوازی دنيا هم همين صدا را سر دادند که حکومت را چرا بدست کارگران نمی دهيد ؟ کارگران از بلشويک ها حکومت می خواهند .تقابل چنين نظراتی که مساله شورائی را مطرح می کنند ، يا ضديت با استالين را مطرح می کنند ، و مساله حزب، مساله فراکسيون در درون حزب مساله سانتراليسم دموکراتيک در درون حزب ، مساله تابعيت اقليت از اکثريت در درون حزب ، و بسياری مسائل ديگر که بواسطه تنگی وقت بخاطر اينکه مطالب ديگری هم هست که بايد به آنها پرداخت ، به اين بخش ها نمی پردازم . فقط همين رئوس مطلب را عنوان کردم تا تقابل کسانی را که مخالفت دارند با استالين ، تقابل آنها با لنين ، و حتی با انديشه های لنين در مساله حزب و ساختمان حزب ، و چيزهائی که مطرح می کنند ، روشن شود .آنها مارکس را بعنوان ديکتاتور خطاب کردند که آتوريته خودش را بر انترناسيونال اول اعمال کرده. اين واقعاًافتخار پرولتارياست که طی دورانی رهبران ممتاز خودش را داشته باشد . الان چه افتخاری نصيب پرولتارياست ؟در دروانی که اعتمادها درهم ريخته ، در دوران ضعف و نزلزل ، انحطاط روحی و اخلاقی ، انحطاط تئويک وغيره ... آيا اين بنفع جنبش است که شخصيت های ممتازی نظير لنين يا استالين و مارکس يا انگلس وجود ندارند .  اين نقص است يا پوئن مثبت ؟  '

 

"سوسياليسم در يک کشور" از مقاله ديکتاتوری پرولتاريا و استالين از رفیق حمید چیتگر(بهمنی) بیان شده 11 روز پیش از ترورش توسط رژیم اسلامی: " بحث بعدی در مورد پيروزی سوسياليسم در يک کشور است . عده ای استالين را در حقيقت رويزيونيست می دانند به اين خاطر که چرا به پيروزی سوسياليسم در يک کشور باور داشته است . اينان اساس تئوری خود را در زدن استالين روی اين مسئله قرار می دهند . ساختمان سوسياليسم در شوروی بزرگترين تحولی بود که تاريخ بشر بخود ديده و اين تحول نتيجه رهبری خردمندانه و انديشمندانه استالين بود که با الهام از تئوری های لنين ، اين ساختمان را بنا کرد . طبيعی بود که آنان در ابتدا طور ديگری فکر بکنند ، کسانی که مدعی اند اين تئوری ها ربطی به لنين ندارد و به همين مسئله استناد می کنند که اينها تا قبل از ١٩٢٤ ، يعنی تا زمان حيات لنين به ساختمان سوسياليسم در يک کشور باور نداشتند ، بلکه اين استالين بود که اين تئوری را آورد و از اين طريق بقول مخالفين، استالين ،بورطه ناسيوناليسم افتاد و منافع پرولتاريا روسيه ، يا از زبان آنها منافع بورژوازی روسيه را بر منافع پرولتاريای جهانی ترجيح داده است . بله واقعيت دارد ، تا ١٩٢٤ حزب بلشويک لنين و تمام اعضاء کميته مرکزی حزب بلشويک ، و يا اغلبشان ، حداقل اين اعتقاد را داشتند که سوسياليسم در شوروی به پيروزی کامل نخواهد رسيد مگر اينکه انقلاب باختر بدادش برسد . شما در موضعگيری های لنين هيچ جا به اين برنمی خوريد که خوب با اقتصاد چکار بايد بکنيم . لنين همواره تأکيد می کند تا آنجا که می توانيم ، تا آنجا که قدرت داريم ساختمان سوسياليسم را بنا خواهيم کرد . وقتی که از اقتصاديات جامعه شوروی حرف می زند ، از اقتصاد سوسياليستی حرف ميزند يعنی اقتصاد را به پنج شاخه تقسيم می کند . با اين تقسيم بندی ، همانطور که شرح داديم ، و بعدها هم در مورد سرمايه داری دولتی باز شرح خواهيم داد ، به توضيح اين می پردازد که سرمايه داری خصوصی هم وجود دارد ، سرمايه داری دولتی هم وجود دارد ، اقتصاد سوسياليستی هم موجود است ، اقتصاد خرد و پراکنده هم وجود دارد ، اقتصاد فئودالی هم موجود است ، و بعد بسياری از نطق هايش در رابطه با مسئله ساختمان سوسياليسم در شوروی است ، مسئله پيشروی يا بسيج توده های مردم برای برپائی اين ساختمان است که توضيح می دهم . لنين ميگويد : " سوسياليسم ديگر يک آينده دورنيست ، يا يک تصوير بيروح و يک شمايل نيست . ما هنوز در ذهنمان نظرات پوسيده و قديمی را تصور می کنيم . ما سوسياليسم را در زندگی روزمره مان وارد کرده ايم ( سوسياليسم را در زندگی روزمره وارد کردن ) و از اينجا بايد راهمان را بيابيم . اين وظيفه امروز ما است ، وظيفه عصر ما است (عصر را می گويد سوسياليستی و وظيفه روز را ساختمان سوسياليسم می داند) اجازه بدهيد با بيان اين عقيده ، عقيده استوار ، نتيجه بگيريم که اين وظيفه ممکن است دشوار باشد و نسبت به وظايف گذشته مان وظيفه جديدی باشد " . انترناسيونال دوم و همينطور ترتسکيست ها مدعی بودند که روسيه مستعد سوسياليستی شدن نيست. البته در آنموقع بعداز اينکه انقلاب در آلمان و کشورهای اروپائی فروکش کرده وارتجاع حاکم شد ، مسئله ساختمان اقتصادی جامعه شوروی مطرح گرديد ، چرا چون اينها در يک دوره ای در مبارزه بر عليه گاردهای سفيد ، در مبارزه برعليه تهاجم امپرياليست ها که از جوانب مختلف به کشور حمله کرده بودند ، يک کمونيسم جنگی برقرار کرده بودند، و اصلاً فرصت برقراری اقتصاد سوسياليستی را نداشتند . البته بايد توضيح داد که طی سالهای ١٩١٧ تا ١٩٢١اقتصاديات هم نوعی اقصاديات سوسياليستی بود و شعار آنموقع اين بود که هر کس کار نکند حق خوردن ندارد .بعداز سال ١٩٢١ بواسطه مشکلاتی که دولت شوروی با آن مواجه شد ، و قحطی های بزرگی که باعث مرگ ومير فراوانی در روسيه گرديد ، مجبور شدند در مقابل دهقان ها عقب نشينی بکنند و همان اقتصاديات جديد ، يا ١٩٢٣ بعداز - دوران " نپ " را مطرح کردند که رشدی بود برای بورژوازی در آن دوران . پس در سال ٢٤اينکه انقلاب اروپا ، همان تصوری که اينها داشتند در ابتدا، که با انقلاب ١٩١٧ در روسيه انقلاب در اروپا شعله ور خواهد شد و همانطور هم شد ، سال ١٩١٨ در آلمان حکومت شورائی بوجود آمد ، در فرانسه مرز بين آلمان وفرانسه ، در آلزاس و لورن حکومت شورائی بوجود آمد ، در باير مونيخ همينطور و در برلين نيز همينطور . اين حکومت های شورائی متأسفانه مدت زيادی ، ٢ تا ٣ ماه بيشتر دوام نياوردند و اين تصور بوجود آمد که انقلاب در باختر شعله می کشد و تا سال ١٩٢٣ چنين تصوری وجود داشت ، چرا که در ١٩٢١ باز هم انقلاباتی در اين کشورها اتفاق افتاد ، در هامبورگ و بسياری از جاهای ديگر آلمان . اما بعداز تسلط ارتجاع ، البته جائی ديگر توضيح خواهيم داد که اين تسلط ارتجاع بکمک سوسيال رفرميست ها و همان انترناسيونال ٢ بوده است ، برای روسيه اين مطرح شد که خوب حالا حکومت را بدست آورده ايم چکار بکنيم ، آيا اقتصاد را به بورژوازی واگذار بکنيم ، برای ادامه غارت و استثمار و ما بعنوان دولت ومدافع بورژوازی در عمل باشيم ، و يا اقتصاد سوسياليستی را در عمل و در فعاليت روزمره مان وارد بکنيم . بحث اين بود و اينجا ديگر کسی مدعی نيست و کسی نمی تواندبگويد ديکتاتوری استالين بود ، و هيچيک از ضد استالين ها اين ادعا را ندارند که در آن موقع کيش شخصيت استالين مطرح بود و يا ديکتاتوری استالين مطرح بود و غيره ، حداقل تا سال ١٩٢٩ من هيچ جائی نخوانده ام و يانديده ام که آنها چنين اتهامی را به استالين بزنند . در آنموقع بحث بود و استالين بخوبی از عهده اين بحث برآمد و با الهام از تئوری هائی که لنين دورنمای کار را در اختيار آنها قرار داده بود ، ساختمان سوسياليسم را در شوروی پايه ريزی کرد و بر افکار انحرافی ترتسکی ، اپوزيسيون چپ و ديگران پيروز شد ، آنها معتقد بودند که شوروی بخاطر تکنيک عقب افتاده و کشور دهقانی ، قادر نيست اقتصاديات سوسياليستی را برقرار کند ، البته خوب بلحاظ تئوری درست تا ماداميکه توليد سوسياليستی نباشد صحبت از تقسيم اجتماعی نمی توانيم بياوريم ، طبيعی است پايه مادی سوسياليسم را بايد برقرار کنيم. اما لنين با اين چگونه برخورد می کند : " شما می گوئيد که تمدن برای بوجود آوردن سوسياليسم ضروری است بسيار خوب ، اما چرا اول چنان شرايط را در کشورمان با اخراج ملاکان و سرمايه داران ، سرمايه داران روسيه ، بوجود نياوريم و بعد شروع به حرکت بسوی سوسياليسم نمائيم " . اينجا صحبت از انقلاب جهانی و در جاهای ديگر صحبت از انقلاب در کشورهای اروپائی نمی کند ، و می گويد سرنگونی بورژوازی و ملاکين در داخل روسيه و بعد حرکت بسوی سوسياليسم . در کدام کتاب شما خوانده ايد که چنين تغييراتی در رويه متداول تاريخ مجاز و يا ممکن نخواهد بود . يا وقتی که درباره کئوپراسيون سخن می گويد اضافه می کند : " در حقيقت قدرت دولتی مسلط بر وسائل توليد و قدرت دولت در دست پرولتاريا ، و اطمينان به اينکه رهبری دهقانان بدست پرولتاريا است و غيره ، آيا شرط های لازم و کافی برای ساختمان کامل سوسياليسم از کئوپراتيو ها و تنها از کئوپراتيو ها ( از کئوپراتيو صحبت می کند و نه از انقلاب در کشورهای باختر ) که ما قبلاً آنها را بعنوان خرده فروشی تحقير می کرديم ، و از بعضی لحاظ نيز حق داشتيم که در شرايط نپ تحقير هم بکنيم ، نيستند. ايا اينها همه آن شرايط لازم برای ساختمان کامل سوسياليسم نيستند . اين هنوز بمعنای ساختمان جامعه سوسياليستی نيست ، اما شرط لازم و کافی برای چنين ساختمانی می باشد " . ( پس شرط لازم و کافی باز اتقلاب غرب و يا انقلاب در کشورهای اروپائی نيست )يا وقتی که لنين برای سازمان جوانان صحبت می کند ، در مورد سازمان جوانان باز هم به ساختمان سوسياليسم درشوروی اشاره می کند و منتظر اين نمی شود که غرب انقلاب کند و بعد ساختمان سوسياليسم در روسيه شروع شود . می گويد : " ولی آن نسلی که اکنون ١٥ سال دارد هم جامعه کمونيستی را خواهد ديد و هم خود اين جامعه را بنا خواهد کرد . و اين نسل بايد بداند که تمام وظيفه زندگی وی عبارت از ساختمان اين جامعه می باشد. ما بايد هر کاری را ، هرچقدر هم چرکين و دشوار باشد ، چنان سازمان دهيم که هر کارگر و دهقان بخود اينطور بنگرد که ، من جزئی از اين ارتش عظيم کارم و خود خواهم توانست زندگی خود را بدون ملاکين و سرمايه داران بنا نمايم و خواهم توانست نظام کمونيستی را مستقر سازم . بدين طريق است که ما می توانيم اميدوار باشيم که وظيفه مطروحه فعلی عملی خواهد شد . ما بايد چنين حساب بکنيم ، حداقل ١٠ سال برای الکتريفيکاسيون جامعه لازم است تا سرزمين بی نوا شده ما بتواند از آخرين دستاوردهای تکنيک استفاده کند ، لذا نسلی که اکنون ١٥ سال دارد پس از ١٠ تا ٢٠ سال در جامعه ای کمونيستی زندگی خواهد کرد " . حال اين سئوال مطرح می شود که ايا استالين که با الهام از تئوری های لنين به ساختمان سوسياليسم پرداخت، ازمسئله انقلاب جهانی ، حتی از کمک به جنبش های رهائی بخش ، از مسئله کمک به انقلاب در کشورهای ديگر اجتناب کرد و دوری جست و فقط به مسئله ملی در شوروی پرداخت و منافع پرولتاريا را در کشورهای ديگر فدای ساختمان سوسياليسم در شوروی کرد ؟ به اين مسئله خود استالين پاسخ می دهد . البته تز مربوط به پيروزی سوسياليسم مربوط به سال ١٩١٤ است که حزب بلشويک شوروی ، اکثريت کميته مرکزی ، اين تز را می پذيرد.در ١٩٢٨ برنامه کمينترن تصويب می شود و يکی از بندهای اين برنامه چنين است : " هدف نهائی بين الملل کمونيستی اين است که نظام جهانی کمونيستی را جانشين اقتصاد جهانی سرمايه داری نمايد. جامعه کمونيستی تقسيم طبقاتی جامعه را ملغی خواهد نمود ، بعداز الغاء مالکيت خصوصی بر وسائل توليد و تبديل آنها به مالکيت اجتماعی نظام جهانی کمونيسم ، توليد آگاهانه سازمان يافته و با برنامه ، بمنظور ارضای نيازمندی های اجتماعی خواهد بود ، فرهنگ فضيلتی همگانی خواهد شد و ايدئولوژی های طبقاتی گذشته جای خودرا به فلسفه علمی ماترياليستی ديالکتيکی خواهد داد " . پس برنامه کمينترن ، که همه برای زدن کمينترن موقعی که می خواهند اشتباهات آنرا مطرح کنند به مسئله رهبری استالين و نقش ايده های استالين در هدايت کمينترن اشاره می کنند ، اگر استالين در هدايت کمينترن نقش داشت ،اينهم سند کمينترن است که استالين در حقيقت از ايده های لنين الهام گرفته و ساختمان سوسياليسم در شوروی مغاير انقلاب جهانی کمونيستی و انقلاب در کشورهای ديگر نبود . همانطور که حزب بلشويک در عمل نشان داد و همانطور که کمونيستهای جهانی در آن دوره به کرات تشکرات خودشان را از کمک های انترناسيوناليستی استالين اعلام کرده اند . رجوع کنيد به جلد چهارم آثار منتخب مائوتسه دون و همچنين آثار انور خوجه و ديگران که همه در همان دوران و نه بعدها که خروشچفی ها روی کار آمدند و علم ضديت با استالين را بلند کردند بيان شده باشد ،نه در همان دوره اعلام کردند که طی دورانی از چه کمکهای ارزنده شوروی برخوردار بوده اند و ساختمان سوسياليسم را در کشورهايشان با کمک های بيدريغ شوروی کمک های انترناسيوناليستی و برادرانه برقرار کردند، و اين از همين تز کمينترن ، که در سال ١٩٢٨ نوشته شد ، الهام گرفته شده است .استالين می گويد : " اين راه ناسيوناليستی و انحطاط و راه لغو کامل سياست انترناسيوناليستی پرولتاريا است ، زيرا مبتلايان به اين بيماری کشور ما را بمثابه جزئی از کل جنبش انقلابی جهان نمی نگرند ، بلکه بمثابه آغازو پايان اين جنبش دانسته و تصور می کنند که مصالح کليه کشورهای ديگر بايد قربانی مصالح کشور ما گردد " . اين گفتار استالين است رفقا . بعدها رويزيونيست ها اين اصل اساسی مارکسيستی را زير پا گذاشتند و با استناد به تز پوسيده دوران کذائی امپرياليستی ، که دوران نوين امپرياليستی بود ، خودشان به اين نظر رسيدند که مصالح ومنافع کشورهای ديگر و پرولترهای کشورهای ديگر بايد قربانی منافع و مصالح اتحادجماهير شوروی سوسياليستی بشود . اين نظر استالين نبود ، سياه روی سفيد استالين بر عليه چنين نظر ارتجاعی بلند شد . گفتيم روشنفکران که همه چيز را آتش زدند و با آن اين روشنائی را دود اندود کرده و اين حقايق را پوشاندند ، ما وظيفه داريم که اين حقايق را بگوئيم . پس پيروزی سوسياليسم در شوروی راهی بود که حزب بلشويک شوروی بعداز کسب قدرت سياسی، در انديشه ها و تئوری های خود داشت و اگر در طی يک دورانی به اين راه نرسيد بواسطه مشکلات داخلی خودش و بواسطه مشکلات جهانی و بواسطه دورنمای انقلاب در کشورهای ديگر و غيره ، حتی برای تشويق انقلاب در کشورهای ديگر ، برای تشويق روحيه انقلابی پرولتاريای جهانی، فرياد می زدند که برای حفظ سوسياليسم نيازمند به جنبش انقلابی شما هستيم و بايد پرولترهای جهان بلند شوند و سوسياليسم را نجات بدهند . اين مانع استقرار ساختمان سوسياليسم از جانب حزب بلشويک شوروی نبود . خوب برخی ها اين تئوری پوسيده را آورده اند که نه روسيه ، بلکه اقتصاديات را رشد داد و سرمايه داری دولتی برقرار کرد و اين راه سوسياليستی نبود . که البته بانظريه شورائی که اگر فرصت بشود صحبت خواهيم کرد و با اينها هم در ارتباط خواهد بود ، به اين مسئله اشاره می کنيم که درباره سرمايه داری دولتی اين نسبت را به استالين می دهند که ، گويا استالين در روسيه سرمايه داری دولتی را احياء کرده است ، واقعاً چه اتهام اگر نگويم رذيلانه ، ناجوانمردانه ای است . اين ها با خلط مبحث در مسئله سرمايه داری دولتی ، به اين نتيجه می رسند که سرمايه داری دولتی در دوران شوروی ( که ما می گوئيم دوران سرمايه داری ، ولی نه آن نظری که ديگران دارند بلکه از نوع خاصش که توضيح خواهيم داد ) گويا همان سرمايه داری دولتی است که در بخش های مختلف اقتصاديات سرمايه داری غرب ، و يا در برخی از کشورها نظير الجزاير ، سوريه ، تا حدی در عراق و يا حتی در جمهوری ننگين اسلامی و غيره حاکم است و يا در يک دورانی در آلمان حاکم بود. ما سه دوره سرمايه داری دولتی داريم ، يک نوع سرمايه داری دولتی که در غرب- مرسوم بوده، يعنی بورژوازی برای تمرکز توليد خصوصاً در دوران جنگ که بورژوازی آلمان در سالهای١٩١٤- ١٧ نمونه آن بود ، برای لشکر کشی به امپرياليستهای ديگر و برای تقسيم جهان احتياج به تمرکز توليد داشت تااز آن طريق به مقابله با امپرياليستهای گردن کلفت ديگر بپردازد . اين سرمايه داری دولتی همان نوع سرمايه داری دولتی است که شما بخشهائی از آن را در کشورهای ديگر می بينيد.سرمايه داری دولتی ديگر در شوروی برقرار شد که لنين می گويد : " اين نوع سرمايه داری دولتی در کشور ما ناشناخته بوده و هيچگاه ما اين سرمايه داری دولتی را مورد بررسی قرار نداده ايم " . در يک دوره از تاريخ شوروی ، البته نه در همه اقتصاديات شوروی بلکه در بخشی از آن ، سرمايه داری دولتی حاکم بود . آن بخش اقتصاديات شوروی بخشی بود که دولت پرولتاريائی در مقابل بورژوازی عقب نشينی کرد وسرمايه گذاری در توليد را به سرمايه داران خصوصی واگذار نمود . ولی کنترل خودش را بر آن حفظ کرد . و اين در اقتصاديات شوروی طی دوره ای " دوران نپ " بوجود آمد ، و دقيقاً اين بخش از اقتصاد شوروی سرمايه داری دولتی نام داشت . اما همين اقتصاديات سرمايه داری دولتی ، با اقتصاديات سرمايه داری نوع غرب ، با نوع گذشته که قبلاً صحبت از آن بود ، زمين تا آسمان فرق داشت . چرا ؟ چون تحت کنترل دولت پرولتاريائی بود .لنين می گويد : " اين دو سرمايه داری ، دو نوع سرمايه داری متفاوتند . سرمايه داری در دولت سرمايه داری بدين معناست که دولت آنرا به رسميت می شناسد و در جهت منافع بورژوازی و به زيان پرولتاريا بر آن نظارت می کند . در دولت پرولتاريائی هم همين کار در جهت منافع طبقه کارگر و بمنظور ايستادگی در برابر بورژوازی هنوز نيرومند ، و مبارزه با آن انجام می گيرد " . يعنی می گويد دو مفهوم متفاوت وجود دارد . موقعيکه سرمايه داری دولتی در دست پرولتاريا است با سرمايه داری دولتی که دولت در دست بورژوازی است . پس اين دو نوع مفهوم است .لنين معتقد است که اين نوع سرمايه داری يک شکل غير مترقبه بود در جامعه ما ، و همانطور که توضيح داديم قبلاً هم پيش بينی نشده بود .اما آن چيزی که قبلاً پيش بينی شد بنام انحصار دولتی سرمايه، آن ديگر سرمايه داری دولتی نيست . در مانيفست حزب کمونيست مارکس مطرح می کند که " انحصار دولتی سرمايه يعنی سوسياليسم ". چيزی که مطرح می شود اين که اين سرمايه داری دولتی همان سرمايه داری نوع غرب است !مانيفست حزب کمونيست صريحاً بيان می کند پرولتاريا برای اينکه قدم به قدم سرمايه را از دست بورژوازی بگيرد و تمامی وسائل توليد را در دست دولت متمرکز سازد ، از سلطه سياسی خود استفاده می کند ، يعنی وسائل توليد در دست دولت متمرکز است ، انحصارگر دولت است ، سرمايه دار در حقيقت دولت است . انگلس هم در آنتی دورينگ می گويد : " پرولتاريا حکومت دولتی را بدست می گيرد و قبل از هر چيز وسائل توليد را به مالکيت دولتی مبدل می سازد " ، مالکيت دولتی است . آيا اين همان سرمايه داری دولتی غرب است ؟ و حتی آيا اين همان سرمايه داری دولتی نوع خاص شوروی است که در يک دوره کوتاه در تاريخ شوروی اتفاق افتاد يا نه ؟ يعنی دقيقاً اين همان سوسياليسم است که لنين می گويد : " سوسياليسم چيزی نيست جز گام بلاواسطه ای که از انحصار سرمايه داری دولتی به پيش برداشته می شود " . پس ببينيد لنين هم تائيد می کند که سوسياليسم در حقيقت چيزی نيست بجز انحصار دولتی سرمايه .خوب حالا اين سه فرم سرمايه داری دولتی چه ربطی اصلاً بهم دارند که از آن نتيجه بگيريم در يک دورانی در شوروی ، خصوصاً دوران استالين ، سرمايه داری دولتی که بود همان سرمايه داری دولتی نوع غرب بوده است و استالين هم مدافع بورژوازی بزرگ شوروی و نماينده بورژوازی بزرگ شوروی بود . و يا حتی به کشورهای ديگر نظير آلبانی امروز و غيره همين تهمت را بزنند و بگويند در آلبانی امروز هم گويا سرمايه داری بزرگ دولتی است که حاکم می باشد . لنين در مفهوم اين نوع سرمايه داری باز می گويد : " ما در مورد مفهوم سرمايه داری با ظرافت به بحث می پردازيم و به کتب کهنه رجوع می کنيم ، اما اين کتب ازچيز ديگری بحث می کنند . موضوع مورد بحث آنها سرمايه داری دولتی است که در رژيم سرمايه داری موجود است . حتی يک کتاب هم پيدا نمی شود که در باره سرمايه داری در رژيم کمونيستی ، يعنی همين رژيم سوسياليستی بحث کرده باشد " . که البته اينجا منظورش رژيم سوسياليستی است که توليد بدست دولت پرولتاريا است .پس سرمايه داری دولتی که توضيح داديم در يک دورانی که پرولتاريا قدرت را بدست می گيرد مجبور است که برای رسيدن به کمونيسم سرمايه ها را در دست خودش متمرکز بکند . چکار بکند ؟ طرح آنارشيستی باکونين را اتخاذ نمايد ؟ طرح کمون های اقتصادی را ؟ کارگران فلان کمون يا فلان بخش اقتصادی اداره امور کارخانه را در دست خودشان داشته باشند ؟ توليد را خودشان اداره بکنند؟ منافع در دست خودشان باشد ؟ پس سوسياليسم ،آن توليد از روی نقشه ، آن توليد متمرکز، آن مبنا و الفبای سوسياليسم چه می شود ؟ مثل اينکه همه اين ها امروز فراموش شده ، بايد دوباره الفبای کمونيسم واقعاً خوانده شود . سوسياليسم يعنی اقتصاد از روی برنامه ، اقتصاد متمرکز ، اقتصاد دولتی ، و اين طی پروسه ای که بعد به پروسه اضمحلال دولت و غيره می رسد، در پی پروسه ای که جهان امپرياليسم ، البته محاصره امپرياليستی ، از بين برود ، نه ابتدای بحث مارکسيست ها در قرن نوزده که دولت فوری زوال پيدا می کند ، نه، بلکه طی يک دورانی ،پروسه ای که دولت روز به روز قوی تر می شود ، بعداز اينکه محاصره سرمايه داری درهم شکسته می شود ، بعداز اينکه کمونيسم برقرار می شود ، بعداز طی مراحلی ، آنوقت اين جامعه بشکل خاص ديگری اداره خواهد شد ، همان شکلی که مارکس در برنامه " گتا " ی خودش عنوان می کند .در حقيقت سازمان توليد اداره جامعه را بدست می گيرد ، همان که انگلس در برخورد به آنارشيست ها به آن اشاره می کند که : " اختلاف ما با آنارشيست ها ، اختلاف بر سر مسئله دولت و طی دوران گذار است . ما برای آينده هيچ اختلافی نداريم ، ما همه خواهان همان سازمان توليد هستيم ، ما همه خواهان محو دولت هستيم، ولی با تأکيد با اينکه به اين دوران گذار نياز داريم ، و بايد به تقويت دولت و به تقويت ساختمان دولت و يا تمرکز توليد در دست دولت و اين قبيل بپردازيم تا به محو دولت برسيم " . در همين رابطه کسانی که دولت را در دوران ديکتاتوری پرولتاريا قبول ندارند و انحصار سرمايه در دست دولت را انحصار سرمايه داری دولتی می دانند ، اينها در حقيقت طرفداران حکومت شورائی هستند . در رابطه با حزب و شورا اين ها دارای نظرات خاصی هستند که صدو هشتاد درجه در اينجا هم نظرات اينها با نظرات لنين مغايرت دارد . بقول لنين که می گويد : " ما خيال پرور نيستيم ، ما می دانيم که اولين کارگر ساده و يا اولين زن آشپزی که از راه برسد ، نمی تواند بلافاصله در مديريت دولت شرکت کند " . در حقيقت اينها در مقابل تز شورائی اداره امور جامعه بدست کارگران ، کنترل جامعه بدست شوراهای کارگران و غيره را مطرح می کردند . لنين چنين نظری می آورد که اين دقيقاً خواست بورژوازی است که دوباره شوراهائی تشکيل بدهد نظير شوراهائی که در دوران اوليه انقلاب در شوروی ، يعنی در دوران انقلاب فوريه در روسيه برقرار بود ، شوراهائی که کنترل آنها در دست منشويک ها بود ، و يا شوراهائی که در سال ١٩٢١ در کرنشتات برقرار شد کارگران هم بودند ، کارگران باتفاق ملوانان ، ملوانان کرنشتات هم انقلابی و خيلی بيشتر از اين روشنفکران ما انقلابی بودند و در دوران ١٩٠٥ آن حماسه کرنشتات را بوجود آوردند که آيزنشتاين فيلم معروفش را از آن ساخت . بعد هم در سال ١٩١٧ اينها فعالين انقلاب بودند ، فعالين انقلاب پرولتری . اينها بعدها خواستار اين شدند که حکومت را بدست ما بدهند ، ما خودمان حکومت را اداره خواهيم کرد بدون حزب بلشويک ،بدون رهبری پرولتاريا ، بدون رهبری انديشه پرولتاريائی و غيره . چون ما خودمان در حقيقت عنصر پرولتاريائی هستيم و عنصر پرولتاريائی می تواند مطابق منافع خودش حرکت بکند. درست مثل تئوری هائی که اخيراً از جوانب مختلف ارائه داده می شود در رابطه با مساله شورائی ، در رابطه با مساله نفی حزب ، مساله نفی ديکتاتوری پرولتاريا ، اداره حکومت توسط شوراها ، اداره دولت بدست شوراها و غيره . اينها از حکومت شورائی درک حاکميت شورائی را دارند . در حاليکه شورا در حقيقت مجری حاکميت پرولتاريا است . شورا مطابق تعريف لنين : " ابزار ديکتاتوری پرولتاريا است ، ابزار اعمال سياست پرولتاريا است " . و حاکميت هم با اين شکل که اينها بشکل حکومت شورائی مطرح می کنند ابداً مد نظر لنين نبود و انگلس هم مطرح می کند : " حزب کارگری سوسيال دموکرات آلمان از آنجاکه حزب طبقه کارگر است ، لزوماً سياست طبقاتی ، سياست طبقه کارگر را اعمال می کند . و چون هر حزب کارگری از اين مبداء برمی خيزد که حاکميت را در دولت تصرف کند ، حزب کارگری سوسيال دموکرات آلمان نيز خواستار حاکميت خود ، حاکميت طبقه کارگر و بدين قسم حاکميت طبقه است " . يعنی در اينجا انگلس نمی آيد حزب را از طبقه کارگر جدا بکند و يا اين دو تا را در مقابل همديگر قرار بدهد .کسانی که حکومت شورائی را حکومت حزب يا طبقه مطرح می کنند ، اينان شورا را در مقابل حزب ، کمونيست ها را در مقابل پرولتاريا قرار می دهند ، و از اين طريق آن سياست بورژوائی، يا دموکراسی ناب خودشان را می خواهند پيش ببرند . انگلس هم حتی در آن دوره با اين مخالف بود ، معتقد بود که حزب کارگری سوسيال دموکرات آلمان بايد تلاش بکند تا حکومت را در دست خودش متمرکز نمايد . آنچه که در کرنشتات اتفاق افتاد چه چيز بود ؟تمام بورژوازی دنيا هم همين صدا را سر دادند که حکومت را چرا بدست کارگران نمی دهيد ؟ کارگران از بلشويک ها حکومت می خواهند .تقابل چنين نظراتی که مساله شورائی را مطرح می کنند ، يا ضديت با استالين را مطرح می کنند ، و مساله حزب، مساله فراکسيون در درون حزب مساله سانتراليسم دموکراتيک در درون حزب ، مساله تابعيت اقليت از اکثريت در درون حزب ، و بسياری مسائل ديگر که بواسطه تنگی وقت بخاطر اينکه مطالب ديگری هم هست که بايد به آنها پرداخت ، به اين بخش ها نمی پردازم . فقط همين رئوس مطلب را عنوان کردم تا تقابل کسانی را که مخالفت دارند با استالين ، تقابل آنها با لنين ، و حتی با انديشه های لنين در مساله حزب و ساختمان حزب ، و چيزهائی که مطرح می کنند ، روشن شود .آنها مارکس را بعنوان ديکتاتور خطاب کردند که آتوريته خودش را بر انترناسيونال اول اعمال کرده. اين واقعاًافتخار پرولتارياست که طی دورانی رهبران ممتاز خودش را داشته باشد . الان چه افتخاری نصيب پرولتارياست ؟در دروانی که اعتمادها درهم ريخته ، در دوران ضعف و نزلزل ، انحطاط روحی و اخلاقی ، انحطاط تئويک وغيره ... آيا اين بنفع جنبش است که شخصيت های ممتازی نظير لنين يا استالين و مارکس يا انگلس وجود ندارند . اين نقص است يا پوئن مثبت ؟

 

 

تلگرام به رئیس جمهور جمهوری خلق لهستان,بولسلاو بیه روت در شصتمین سالگرد تولد او
1952,18آوریل

به رئیس جمهور جمهوری خلق لهستان,رفیق بولسلاو بیه روت.

اجازه دهید به من تا تبریک بگویم شصتمین تولد شما را,رفیق رئیس جمهور,به عنوان سازنده بزرگ ورهبر جدید,متحد,مستقل,دموکراسی برای خلق لهستان.

من برای شما آرزوی سلامتی و موفقیت در کار خود برای رفاهی بردارانه از خلق لهستان ودر تقویت بیشتر دوستی بین جمهوری لهستان واتحاد شوروی,در منافع صلح جهانی را دارم.

ی.استالین

("آلمان جدید",برلین اد,شماره 93 ,20آوریل,1952)

 

 

«تئوری انقلاب پرولتاريائی. تئوری لنينی انقلاب پرولتاريائی ناشی از
سه اصل اساسی است.
اصل اول. سيادت سرمايه ى مالی در ممالک مترقی سرمايه داری؛ انتشار
اوراق بهادار که به مثابه مهم ترين معاملات سرمايه ى مالی می باشد؛ صدور
سرمايه به منابع مواد خام که يکی از اصول امپرياليسم بشمار می آيد؛ قدرت
مطلق اليگارشی مالی که حاصل سيادت سرمايه ى مالی است، تمام اينها جنبه ى خشن طفيلی گری سرمايه داری انحصاری را آشکار کرده، فشار تراستها و سنديکاهای سرمايه داری را صد چندان محسوس تر می سازد. هيجان روز
افزون طبقه ى کارگر را عليه اصول سرمايه داری بيش از پيش قوت داده،
توده ها را با انقلاب پرولتاريائی که يگانه راه نجات است روبرو می سازد
(رجوع به کتاب "امپرياليسم به مثابه ی بالا ترين مرحله ی سرمايه داری" لنين چاپ روسی ).
استنتاج اول که از اينجا می شود: حدت بحران انقلابی در داخل کشورهای
سرمايه داری و نمو مواد و عناصر انفجار در جبهه ى داخلی پرولتاريائی ممالک
"صاحب مستعمره".
اصل دوم. صدور روز افزون سرمايه به مستعمرات و ممالک غير مستقل؛
توسعه ى "مناطق نفوذ" و تصرفات مستعمراتی تا آن جائی که تمام کره ى زمين
در بر گرفته شود؛ بدل گشتن سرمايه داری به سيستم جهانی اسارت مالی و جور و ستم مستعمراتی که از طرف يک مشت ممالک "مترقی" نسبت به اکثريت
عظيم سکنه ى روی زمين معمول می شود، همه ى اينها از يک طرف،
اقتصاديات ملی پراکنده و اراضی ملل را به حلقه های زنجير واحدی که اقتصاد
جهانی نام دارد، تبديل کرده و از طرف ديگر کليه ى جمعيت کره ى زمين را به
دو اردوگاه تقسيم می نمايد که عبارت است از: مشتی کشورهای "جلو افتاده"ی
سرمايه داری که ممالک وسيع غير مستقل و مستعمراتی را زير يوغ ظلم و
استثمار خويش کشيده اند و اکثريت هنگفتی از کشورهای غير مستقل و مستعمره که برای استخلاص خود از جور و ستم امپرياليستی مجبور به مبارزه اند (رجوع به کتاب "امپرياليسم...").
استنتاج دوم که از اينجا می شود: حدت بحران انقلابی در مستعمرات و
رشد عناصر طغيان بر ضد امپرياليسم در جبهه ى خارجی يعنی جبهه ى
مستعمرات.
اصل سوم. تصاحب انحصاری "مناطق نفوذ" و مستعمرات: ترقی
ناموزون ممالک سرمايه داری که نتيجه ى آن وقوع محاربات سبعانه است برای
تجديد تقسيم دنيا بين کشورهائی که قبلاً زمينهائی را متصرف شده اند و ممالکی که می خواهند نيز سهم خود را دريافت دارند؛ جنگهای امپرياليستی به منزله ى تنها وسيله ى برقراری "موازنه ى" نقص شده، همه ى اينها باعث تقويت جبهه ى ثالث يعنی جبهه ى مبارزه بين خود سرمايه داران شده و آن هم به نوبه ى خود امپرياليسم را ضعيف و اتحاد دو جبهه ى اولی يعنی جبهه ى پرولتاريای انقلابی و جبهه ى آزادی خواهی مستعمرات را بر ضد امپرياليسم آسان تر می نمايد ( به کتاب "امپرياليسم به مثابه ی بالا ترين مرحله ی سرمايه داری" رجوع شود).
استنتاج سوم که از اينجا می شود: ناگزير بودن جنگ در عصر امپرياليسم
ومتحد گشتن حتمی انقلاب پرولتاريائی اروپا با انقلاب مستعمراتی شرق در يک
جبهه ى جهانی انقلاب بر ضد جبهه ی جهانی امپرياليسم.
»

ژ.استالین
راجع به اصول لنینیسم

 

 

 

شرح حال مختصر یوسف ویساریونویچ استالیناز انتشارات حزب کارایران- توفان

 

 

 

دیکتاتوری پرولتاریا و استالین حمید رضا چیتگر(بهمنی)

 

 

 

تروتسکی و تروتسکیسمسازمان ماکسیستی لنییستی توفان

 

 

برخی معتقدند که مارکسيسم و آنارشيسم دارای اصول واحد و مشترکی
هستند و بين آنها فقط اختلاف نظر تاکتيکی وجود دارد و لذا به عقيده ى اين
اشخاص در نقطه ی مقابل هم قرار دادن اين دو جريان به کلی غير ممکن است .
ولی اين اشتباه بزرگی است.
به نظر ما، آنارشيستها دشمنان واقعی مارکسيسم هستند و لذا بر آنيم که با
دشمنان واقعی بايد به طور واقعی مبارزه کرد. بدين جهت ضروری است
"تعاليم " آنارشيستها را از آغاز تا پايان مطالعه نمود و آن را از هر جهت به
طور اساسی سنجيد.
مطلب اينجاست که مارکسيسم و آنارشيسم، با آن که هر دو در زير لوای
سوسياليسم پای در صحنه ى مبارزه می گذارند، بر اصول به کلی متفاوتی مبتنی هستند. رکن اساسی آنارشيسم شخصيت است که به عقيده ى آنارشيسم رهائی وی شرط اساسی رهائی توده ها و جماعت است. به عقيده ى آنارشيسم تا زمانی که شخصيت از قيد نرهد، رهائی توده ها ميسر نيست و به همين جهت شعار آن چنين است: " همه چيز برای شخصيت ". و اما رکن اساسی مارکسيسم عبارت است از توده که رهائی وی به عقيده ى مارکسيسم شرط اساسی رهائی شخصيت است. يعنی به عقيده ى مارکسيسم تا زمانی که توده از قيد نرهد رهائی شخصيت ميسر نيست و به همين جهت شعار آن چنين است: "همه چيز برای توده"

آنارشیسم یا سوسیالیسم/ژ.استالین

 

ALBANIAN

ARABIC

BENGALESE

CHINESE

CZECHOSLOVAK

DANISH

ESPERANTO

FARSI

FINNISH

FRENCH

HINDI

HUNGARIAN

ITALIAN

NEDERLANDS

NORWEGIAN

PORTUGUESE

RUSSIAN

ROMANIAN

SERBOCROAT

SPANISH

 

استالین

فارسی