بريتولد بريخت

February 10, 1898

August 14, 1956

 

 

 

 

 


العربية

بريتولد بريخت

 

قصائد بريتولد بريخت

حياة غاليليه

 

 

 

 

 

جان دارك قديسة المسالخ

 

 

 

توراندوت/مؤتمر غاسلي الأدمغة

 

 

 

 

 

السيد بونتيلا وتابعه ماتي

 

 

 

 

طبول في الليل-حياة غاليليه

 

 

 

 

 

قصص من الرزنامة

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مارش گوساله ها

 

دنبال طبل های پرصدا

سلانه سلانه می روند گوساله ها

از تن خودشان است.

پوست کشیده طبل ها.

سلاخ داد می زند: چشمهای تان را سفت ببندید

گوساله می خرامد: با گامهایی استوار و آرام.

گوساله هایی که خون شان در مسلخ روان است

در خیال به صف پیش می روند با هم.

آنها دستهایشان را می برند بالا

نشان می دهند آن دیگران را

دستهای شان سخت خون آلود و

هم چنان خالی خالی است اما.

سلاخ داد می زند: چشمهاتان را سفت ببندید

گوساله می خرامد: با گامهایی استوار و آرام.

گوساله هایی که خون شان در مسلخ روان است

در خیال به صف پیش می روند با هم.

پیشاپیش شان صلیبی می برند آنان

نقش شده برآن پرچم های خونرنگ

که از خیر سرآن درفشها

غرق فلاکت اند بیچارگان.

سلاخ داد می زند: چشم ها را سفت ببندید.

گوساله گام می زند. با گام هایی استوار و آرام.

گوساله هایی که خون شان را در مسلخ ریخته اند

در خیال به صف پیش می روند با هم.


 

 


 

MACKIE MESSER

مرثیه مِکِی مِسِر

 

پس کوسه ماهی دندان دارد

و دندانهایش در پوزه اوست

و ماچت هم، چاقویی دارد

اما چاقو را احدی نمی بیند


و فلس های کوسه

سرخ اند وقتی خون ریز می شوند

مِکِی مِسِر دستکش پوشیده

که نمی توان از آن پی به تبهکاری اش برد


کنار آب های سبز«تمز»

ناگهان مردمانی برخاک می افتند

نه طاعون آمده نه وبا

فقط می گویند: میکی می پلکد آن جا


در یکشنبه روزی، صاف و زیبا

مرد مرده ای کنار ساحل درازبه دراز افتاده

و آدمی آن گوشه ها می پلکد

که اسمش را میکی مِسِر گذاشته اند.


شمول مَیِر اصلااً پیدایش نیست

و خیلی ثروتمندان دیگر

اما پولش دست مِکِی مِسِر است

حالا بیا و این را ثابت کن!


جنی تولر را پیدا کردند

با چاقویی توی سینه اش

و مِکِی مِسِر توی بندرگاه

راه می رود با خیال راحت


همین حالا آلفونس سَرباربَرکجاست؟

آیا یک وقتی آفتابی می شود ؟

چه کسی قاعدتاً همه چیز را می داند؟

مِکِی مِسِر، اصلاً نمی داند.


و آتش پُر زبانه ای در سوهو

هفت کودک و یک پیرمرد

مِکِی مِسِر وسط جمعیت وایستاده

کسی از او چیزی نمی پرسد، او هم اصلاً هیچ نمی داند.


و بیوه زن کم سن و سالی

که عالم و آدم نامش را می دانند

از خواب بیدارشد ، دید بی سیرت شده

مِکِی به چه قیمت این کار را کردی؟


 

به آينده گان پس از ما

 

1

به راستى، در دورانى ظلمانى به سر مى‏برم!

كلام بى‏آلايش، نشان بلاهت است و

پيشانىِ بى‏چين، نشان بى‏عارى.

آن كه مى‏خندد، خبرِ هولناك را ، هنوز نشنيده است.

چه دورانى، كه سخن گفتن از درختان‏

كم و بيش جنايتى است‏

زيرا چنين سخن گفتنى‏

دم فرو بستن بر جنايت‏هاى بى‏شمار است!

آن‏كه آرام در خيابان راه مى‏رود

آيا براى دوستانِ نيازمندش‏

ديگر دست يافتنى نيست؟

درست است: هنوزهم‏ هزينه‏ى زندگيم را در مى‏آورم‏

ولى باور كنيد،این تنها از سرِ تصادف است‏.

از آنچه مى‏كنم، هيچ مرا سزاوار اين نمى‏كند

كه شكمم را سير كنم. به تصادف ايمنم.

(اگر بخت به من پشت كند حسابم پاك است.)

مى‏گويند: بخور و بياشام! خوشحال باش كه دارى!

اما چگونه مى‏توانم بخورم و بياشامم‏

هنگامى كه آن‏چه را مى‏خورم، از دست گرسنه‏اى ربوده‏ام‏

و تشنه‏اى محتاج ليوان آب من است؟

با اين همه مى‏خورم و مى‏آشامم.

كاش فرزانه مى‏بودم.

در كتاب‏هاى كهن آمده است كه فرزانگى چيست:

خود را از كشمكش‏هاى جهان دورنگه داشتن و

پنج روزه عمر را عارى از بيم به سر آوردن‏

بهره نجستن از خشونت‏ ، بدى را با نيكى پاداش دادن‏

آرزوها را بر نياوردن و حتا فراموش كردن‏شان‏

اين است فرزانگى.

اما اين همه ، از من يكى برنمى‏آيد:

به راستى در دورانى تيره به سر مى‏بَرَم!

2

در زمانه ی آشوب به شهرها پا نهادم‏

وقتى گرسنگى فرمان مى‏راند

در زمانه ی شورش به ميان مردم آمدم‏ و به آن‏ها پيوستم.

چنين گذشت‏ ، پنج روزى كه بر زمين نصيبم بود.

خوراكم را درگرماگرم نبردها خوردم.

در ميان جانيان خفتم‏ ، عشق را خوار مى‏داشتم و

بى‏حوصله به طبيعت نگاه مى‏كردم.

چنين گذشت، پنج روزه ی عمرم‏ در اين جهان.

در زمانه ی من، خيابان‏ها به مرداب مى‏رسيد.

زبان، مرا به دژخيمان لو مى‏داد.

توانم ناچيز بود، اما فقط اميد داشتم‏

كه حاكمان، البته بى من، مطمئن‏تر بر مسند مى‏نشستند.

پنج روزه ی عمرم در اين جهان‏ ، چنين گذشت.

توان‏ها ناچيز بود و هدف‏ بس دور و به وضوح در ديد

هر چند براى من به ندرت دست يافتنى مى‏نمود.

چنين گذشت‏ پنج روزه ی عمرم در اين جهان.

3

اما شما، شمايى كه سر بر خواهيد آورد

از دل خيزابِ سهمگينى كه ما را به كامِ خود كشيد

هنگامى كه از ناتوانى‏هاى‏مان سخن گویيد

به ياد آوريد روزگار تيره و تارى را كه خود از آن‏

جان به در برديد!

بدانيد ما بيش از آن كه كفش عوض كنيم‏

كشور عوض كرديم و از دلِ نبردهاى طبقاتى‏ گذشتيم،

مأيوس از اين كه جايى ستم فرمان مى‏رانْد و

هيچ شورشى نبود.

در عين حال بر اين واقفيم كه حتا نفرت از دونْ مايگى‏

چهره را از ريخت مى‏اندازد.

و نيز خشم بر بيدادگرى‏ ،صدا را خشن مى‏كند.

اما افسوس ما كه مى‏خواستيم‏ زمين را آماده‏ى مهربانى كنيم

خود نتوانستيم با هم مهربان باشيم.

اما شما كه پس از ما مى‏آييد

اگر بدان جا رسيديد كه انسان، ياورِ انسان باشد

از ما به بزرگوارى ياد آريد .


چکامه ای در باب ناپایداری برنامه ریزی های آدمی

 

آدم با کله خودش سر می کند.

اما همین کله هم اصلاً برایش کافی نیست.

تو دست کم سعی کن شپشی

روی کله ات جا خوش کند.

چون آدم برای این پنج روزه ی زندگی

آنطور که باید زیرک نیست.

او عمراً پی به این همه دوز و کلک

نمی برد که نمی برد.


بله، فقط طرحی درانداز!

اگر نه ؛ دست کم بهوش باش!

چون همین که می آیی نقشه دومی

طرح کنی، می بینی دوتایی با هم

به هزار من سریش جور در نمی آیند!

چون برای این پنج روزه ی زندگی

آدمی آنقدرها که می باید بد نیست.

صد البته که همت بلندش

خود حرکتی زیبا و قشنگ است.


بله، فقط دنبال خوشبختی بدو!

اما خیلی سگ دو نزن

چون هر که رامی بینی دنبال خوشبختی می دود.

خوشبختی هم پشت سرسلانه سلانه می پوید.

چون برای این پنج روزه ی زندگی

آدمی آنطور که باید کم توقع نیست.

برای همین، تمام جد و جهدهایش

خود فریبی است و بس.


آدمی اصلاً و ابداً خوب نیست

برای همین تو سرش بکوب!

تو سرش که کوبیدی

آن وقت شاید آدم بشود.

چون برای این پنج روزه ی زندگی

آدمی آنطور که باید خوب نیست

برای همین با خیال راحت

بکوب تو سرش!


الحل
برتولت بريشت 1953
بعد انتفاضة السابع عشر من يونيو
أمر سكرتير اتحاد الكتاب
بتوزيع منشورات في شارع ستالين
جاء فيها إن الشعبَ 
قد فرط في الثقة التي منحتها الحكومة 
له
ولن يستطيع استعادة هذه الثقة إلا 
بمضاعفة الجهد
أليس من الاسهل ان تقوم الحكومة 
بحل الشعب
وانتخاب غيره؟

إإ

 

 

ومرارة الوداع أو ألم الفراق. ورغم ذلك فإن كلماتها تقول الكثير عن الحب والعواطف الإنسانية. امرأة عاشقة أصبح شغلها الشاغل هو الحرص على نفسها منذ عرفت أن الذي تحبه يحتاج إليها. أصبحت تحرص على نفسها حتى من قطرة المطر التي لا تصيب أحداً بأذى. في القصيدة يمتزج حب الذات بحب الآخر. وهي بكلماتها المقتصدة تحمل الكثير من معاني الحب والصداقة والعذوبة. كتبت القصيدة عام 

1937 في زمن الرعب حين كان النازيون في الحكم، وحينها كان المرء يخشى من طرقات الباب ومن زوار الفجر، وكان منتهى الحب أن يجد المرء يداً تمسك بيده ومكاناً يحميه.